تبليغاتX
فردا

فردا

میخوام...

دلم میخواد گریه کنم در واقع فکر کنم دارم میکنم!

کلی واسه رسیدن به دانشگاه تلاش میکنی بعد میبینی هیچی نیست!از مدرسه هم بدتره!

این همه تلاش میکنیو طی چند سال پایه های دوستیتو با یه سری آدم محکم میکنی تا چشم به هم میزنی میبینی دیگه نیستنو باید شروع کنی خشتای یه رابطه ی جدیدو بذاری!

این زندگی ماله من نیست.زندگیه من از یه جنسه دیگه ای بود!اینو نمیخواستم.هیچوقت نمیخواستم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 7:46 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

این مطلبو از طریقه یه ای-میل گرفتم.جالب بود گفتم بد نیست ما هم همچین فرهنگیو راه اندازی کنیم.خواهشمندم هرکی این مطلبو خوند یه جوری به رشد این فرهنگ کمک کنه!:)

 ین مطلب را ازروزنامه شرق گرفته‌ام، مورخ یکشنبه 14 شهریور 1389،  ش. 1054، صفحه: 9، ب قلم خانوم مرضیه رسولی.

کتابت را جا بگذار

جاگذاشتن کتاب در مکان‌های عمومی رقتاری است که اکنون در ایتالیا و فرانسه هم رو به فزونی گذاشته. کسی که کتابش را در مکانی عمومی رها می‌کند، هویت خود را آشکار نمی‌کند و ادعایی هم بابت قیمت کتاب ندارد، اما یک درخواست از خواننده یا خوانندگان احتمالی بعدی دارد: "شما نیز بعد از خواندن کتاب، آن را در محلی مشابه قرار دهید تا دیگران هم بتوانند از این اثر استفاده کنند." رول هورنباکر نخستین کسی بود که این حرکت را انجام داد. او یک فروشنده کامپیوتر در ایالت میسوری امریکا بود و نام این رفتار را Book Crossing گذاشت؛ یعنی کتاب در گردش. در فرانسه کتاب‌های در حال گردش از 10 هزار جلد فراتر رفته است. این رفتار جدید را می‌شود به نوعی "کمپین کتابخوانی" یا "کمپین به اشتراک گذاشتن کتاب" در نظر گرفت؛ کمپینی که می‌تواند به مثابه یک پروژه فرهنگی قابل تامل باشد.

حالا رفتار مذکور به قدری در غرب رواج یافته که کم‌کم از ترکیه نیز سر درآورده است. در ترک‌بوکو – یکی از شهرهای ساحلی ترکیه – کنار دریا قدم می‌زدم که کتابی روی شن‌ها توجهم را جلب کرد. فکر کردم حتما صاحب کتاب‌ فراموش کرده آن را با خود ببرد. برش داشتم و همین‌که چشمم به صفحه اولش افتاد؛  از خوشحالی در پوست خود نگنجیدم. در صفحه اول کتاب یک نفر متن زیر را نوشته بود:

"من این کتاب را با علاقه خواندم و آن را در همان مکانی که به آخر رسانده بودم رها کردم. امیدوارم شما هم از این کتاب خوش‌تان بیاید. اگر از آن خوش‌تان آمد بخوانید و گرنه در همان نقطه‌ای که پیدایش کرده‌اید، بگذارید بماند اگر کتاب را خواندید شماره‌ای به تعداد خوانندگان اضافه کنید و با ذکر محل پایان مطالعه، در جایی رهایش کنید."

در همان صفحه دستخط سومین خواننده توجهم را جلب کرد: "خواننده شماره سه در ترک‌بوکو". پس تا به‌حال سه نفر که همدیگر را نمی‌شناسند این کتاب را خوانده‌اند. طبق اصلاعات موجود در همان صفحه، خواننده اول کتاب را در استانبول و خواننده دوم در شهر بُدروم مطالعه‌ی آن را به پایان رسانده و رهایش کرده بود.

برای این سنت جدید کتابخوانی سایت اینترنتی‌ای راه‌اندازی شده تا علاقمندان بتوانند با عضویت در آن به رهگیری کتاب‌هایی که رها کرده‌اند، بپردازند. توصیه می‌کنم سری به سایت bookcrossing.com بزنید. طبق اطلاعات موجود در حال حاضر بیش از 2 میلیون و 500 هزار جلد کتاب که اطلاعات‌شان در این سایت ثبت شده در حال گردش هستند. هدف گردانندگان سایت یاد شده، تبدیل کردن دنیا به یک کتابخانه‌ی بزرگ است. از این به بعد اگر در کافه، در لابی هتل، یا سالن انتظار سینما کتابی را پیدا کردید، تعجب نکنید چون ممکن است با یک جلد "کتاب در گردش" روبرو شده باشید... (به نقل از پایگاه اطلاع رسانی شهر کتاب)


+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

متاسفم من نمیدونم!

مدرسه که میرفتم(یعنی تا همین چند وقت پیش) دوستای زیادی داشتم (و دارم فک کنم!).

خب وقتی با هم بودیم بیشتر وقتا حرف می زدیم(به جز ساله پیش که اصولا من اذیتشون میکردم و امیدوارم منو ببخشن!پیش دانشگاهی جوگبر شده بودم دیگه!) من زیاد آدمه پرحرفی نیستم ولی خب تو بحثا شرکت میکردمو هر از گاهی نظراتی هم از خودم ول میکردم!

راجع به هر موضوعییییا!از فوتبال گرفته تا فلان هنرپیشه تا یکی از دوستای فدیمی تا خانواده های هم تا غذا تا فلان معلم تا فلان سایت تا فلان فیلم تا اون خواننده خوشگله!! هر چیزی که فکرشو بکنید!نظراتی کاملا کارشناس مآبانه و در نقش یک دانای کل!

البته نظراتم الکی نبودا!خب به عنوان یک انسان من از همه ی اینا یه سری اطلاعاته خوب داشتم!         ولی الان که فکر میکنم نظراتم تو یه جا کاملا میلنگیدن!

عشق!

هر وقت به این موضوع میرسید من در نقشه یه مادربزرگ ظاهر میشدم که عینکشو گذاشته نوکه دماغش و میل بافتنی به دست روی صندلیش تاب میخوره و نوه هاشو راجع به گرگایی که بیرون  دندوناشونو تیز کردن و منتظره اونان نصیحت میکنه!

خب شایدم تقصیری نداشتم!من بیرونه گود وایساده بودم!من تا حالا عشقو از اون نوع تجربه نکرده بودم و هنوزم نکردم!از نظره من عشق آخرش سیاه بود!

کی میدونه نظره من درست بود یا حسه اونا که عشقو لمس کرده بودن؟

شاید بهتر بود یکی به من بگه :ببین عشقو باید لمس کنی تا بتونی نظر بدی پس دهنتو ببند!

شایئم من باید میگفتم:متاسفم من نمیدونم!من فقط تجربه های تلخه دیگرونو در این مورد به دوش میکشم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 1:35 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

دستانی چسبیده بر تن!

راستش نمی دونم این تبلیغ اسپری REXONA رو که شبکه های گمراه کننده! و ضاله ی!ماهواره ای نشون میدن رو تا حالا دیدین یا نه؟همون که داوره چونن بو میده نمیخواد دستاشو ببره بالا و نمیتونه کارت بده و کلا بازی از دستش در میره!

داشتم فکر میکردم که بازم خوبه اینا رعایت میکنن چون اینجا که اصولا همه راحتن و اگه قرار بود رعایت کنن اکثریت باید با دستانی چسبیده به بدن حرکت می کردن! : )

خدا رو شکر که فصلهایی خنک در راه است!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  | 

دلتنگی های یک دختر دلتنگ!

هر وقت واسه خودم تنهام پرازنوشتنم ولی تا پام میرسه نزدیکه پی سی انگار صفحه ی ذهنم پاکه پاک میشه!اه!

می خواستم خاطراته روزانه اینجا بنویسم ولی انقدر همه ی روزا شکله هم شدن که میتونم ماله یه روزو بنویسم واسه بقیه ی روزا کپی/پیست کنم!

امیدوارم هرچی زودتر از این حالته رکود وبی حالی خارج شم!وگرنه مردم!

 

پی نوشت:بار اوله امتحانه شهرو رد شدم!خدا کنه دفعه ی دوم دیگه قبول شم.  :(

دلم واسه همه ی دوستام تنگ شده!روزای خوبی که با هم داشتیم!وای!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 10:46 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  | 

محبت

من نمی دانم

- و همین درد مرا سخت می آزارد-

که چرا انسان این دانا

                            این پیغمبر

در تکاپوهایش

                  -چیزی از معجزه آن سوتر-

ره نبرده ست به اعجاز محبت

                                     چه دلیلی دارد؟

     چه دلیلی دارد؟

که هنوز

مهربانی را نشناخته است؟

و نمی داند در یک لبخند

چه شگفتی هایی پنهان است!

من برآنم که درین دنیا

خوب بودن-به خدا-سهل ترین کارست 

و نمی دانم

که چرا انسان

                 تا این حد

                            با خوبی

                                      بیگانه است؟

پ.ن:از فریدون مشیری

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:51 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  | 

دوست موجود نازنینی است

که داوودی هایش را برای تو می چیند

پیشکش می کند واندیشه ی سودا ندارد

و غنچه هایی را که از دست می دهد هیچ نمی بیند.

اما توشه ی دوستی را قدر می دارد

بهترین های خویش را به تو میدهد

                      و هم باز دوباره می کارد.  {النور لانک}

                             

                                                                    تقدیم به همه ی دوست های خوب

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  | 

عاشق شدم!!!!!!!

بالاخره اون اتفاق خوشگله افتاد و منم عاشق شدم!ولی از اونجایی که این سوال مطرح میشه که تو چیت به آدمیزاد رفته؟ باید یگم هیچیم!چون  عاشقه آدمیزاد نشدم!راجع به عشق از روی شهوت یا عشق عارفانه حرف نمیزنم!منظورم اینه که به یه چیزی علاقه ی شدید قلبی پیدا کردم!

از وقتی تو کلاسای رانندگی یه تابلویی رو دیدم این طوری شدم!

می دونید یه تابلوی گرد سفید بود که چتد تا خط سیاه مورب روش داشت!واسه اونایی که نمیدونن یا یادشون نیست میگم که این تابلو یعنی پایان همه ی محدودیت ها!

یعنی یه روزی میرسه که این تابلو تو زندگیم خودشو به من نشون بده؟!

امیدوارم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  | 

الان که دارم می نویسم نصفه شبه.خیلی وقته که چیزی اینجا ننوشتم.خیر سرم می خوام رانندگی یاد بگیرم!فعلا دارم تئوریشو میگذرونم.یعنی از شنبه شروع میشه.امیدوارم بتونم خوب یاد بگیرم!
+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 0:49 قبل از ظهر  توسط نیلوفر  | 

بهاي آزادي سنگين است،به سنگيني بهاي بردگي .تنها فرقش اين است که اين بها را با لذت و لبخند مي پردازي،هرچند لبخندي آميخته به اشک.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 11:17 بعد از ظهر  توسط نیلوفر  |